خرید بک لینک

وقتی اتفاق های این وبلاگ رو میخونم باور نمیشه که همه اینارو من از سر گذروندم. چقدر برای خودم غریبه ام. چقدر الان شکل اونروزام نیستم.

الان دیگه مامان نیست

یک سال و یک ماهه که نیست

الان دیگه من ادم سابق نیستم

الان همه چیزای که میخواستم رودارم

اما حال دلم اونی نیست که باید باشه

الان من اونی ام که داره گوه میزنه به همه زندگیش

و اگر به خودش نیاد

میتونه همه چیزو خراب کنه

مامان من همه زندگیم درد میکنه ...

نیستی که ببینی

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 13:56

چه بی تابانه میخواهمت

ای دوری ات آزمون سخت زنده به گوری...

پ ن : ای کاش کوتاه شود این فاصله...

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 3:16

یک بهمن

ساعت ۶ بعد از ظهر

پشت در icu نشستم و میگن مامان برای همیشه رفت

نمیتونم هیچیچیزی بنویسم از این روزا که دارم پشت سر میزارم . هیچی

فقز این غمگین ترین تجربهی زندگی منه....

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 18:32

باید بنویسم

یه جایی

و یه جوری

که خونده بشم. نقد بشم. یه شکلی که افکارم پخش بشه تو هوا

باید بنویسم

سخته ولی باید بشه

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 18:32

امروز دارو گرفتم. حالم خوب نیست. تلاشی هم نمیخوام بکنم برای اینکه خوب باشم. اولین داروهای اعصاب. یه جوری داره همه چیز میچرخه که ..زندگی بدون مامان خیلی سخته خیلی کلمه ها و جمله ها تو سرم دارن میچرخن بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 18:32

وقتی از جلسه میام بیرون احساس گنگی دارم. این حس که خراب کردمو نداشتم و فکر میکردم تمام تلاشمم سر جلسه کردم. خیلی هم خوشحال نیستم یه جوریه انگار نمیدونی چجوریه وضعیتت. امیدوارم بهترین نتیجه رو بگیرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

وقتی ماه شب چهارده داره دلبری میکنه و خودشو پهن میکنه رو تختخوابمون

تو باید باشی و تن عریانمون و نور ماه که بغلمون کرده

لعنت به هرچی شیفت بدموقع است

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

وقتایی که خسته ام میرم به ارشیو و روزای سخت قبلا رو میخونم. اینجوری یادت میفته که میگذره...اره میگذره...

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50


خب الان استرس گرفتیم جفتمون که نتیجهی کنکور چی میشه .

که برنامهی کارا چی میشه .

اما این رو مینویسم که اول هفتهی آینده که همه چیز مشخص میشه بیام و این پشت رو بخونم

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

میدونی خدا به شکل خیلی عجیبی هوای مارو داره .

خیلی زیاد. خیلی عجیب .

دقیقا فردای اونروزی که پست گذاشتم کارد به استخوان رسد از کلینیک م زنگ زدن. بعدش عرب زاده اوکی داد بعدش برای کار الف باهام کار بستن . و این یعنی خدا هووامون رو دااااره . خدایا مررررسی تو همیشه بهترین هارو برامون میچینی.

میدونم روزای خوبی منتطرمون نشسته .

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

میتونم الان ساعتها غر بزنم . اما نه ...

میخوام باز بهت توکل کنم . چون همیشه پشت هر اتفاق بد برامون اتفاق خوب رقم زدی . خدایا کمکمون کن

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

آره بهش فکر میکنم . بهش فکر میکردم. همیشه.. تقریبا از همون وقتا که بچه بودم و میدیدم زندگیم داره سخت تر و سخت تر میشه . یه گزینهی آماده روی میزم بود . همیشه . شاید هیچوقت اقدامی نکردم اما بود . هر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

همسر خوب

کار خوب

دانشگاه خوب

همشون عالین

و من...

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

تو زندگیم هیچوقت از شنیدن خبر تعطیلی کلاسا خوشحال نشده بودم.

اما وقتی تب داری با بدن درد با سرفه و باید میرفتی و بفهمی تعطیل اصلا یه وضعی خوشحالم

در ارشد خوشحالی تعطیل شدن را تجربه کردم ..

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:50

نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم یادته روزی رو که ماشین خریدیم و اومدی جلو در دنبالم از خوشحالی باورمون نمیشد چقدر ذوق داشتیم ...چقدر همهی دنیا بود...چقدر لحطههای هیجان انگیز داشتیم میدونم حس کرختی و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 22:22

صفحه بندی