وقتی اتفاق های این وبلاگ رو میخونم باور نمیشه که همه اینارو من از سر گذروندم. چقدر برای خودم غریبه ام. چقدر الان شکل اونروزام نیستم.
الان دیگه مامان نیست
یک سال و یک ماهه که نیست
الان دیگه من ادم سابق نیستم
الان همه چیزای که میخواستم رودارم
اما حال دلم اونی نیست که باید باشه
الان من اونی ام که داره گوه میزنه به همه زندگیش
و اگر به خودش نیاد
میتونه همه چیزو خراب کنه
مامان من همه زندگیم درد میکنه ...
نیستی که ببینی
عصبی...ما را در سایت عصبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوری ات آزمون سخت زنده به گوری...
پ ن : ای کاش کوتاه شود این فاصله...
عصبی...ما را در سایت عصبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66
یک بهمن
ساعت ۶ بعد از ظهر
پشت در icu نشستم و میگن مامان برای همیشه رفت
نمیتونم هیچیچیزی بنویسم از این روزا که دارم پشت سر میزارم . هیچی
فقز این غمگین ترین تجربهی زندگی منه....
عصبی...
ما را در سایت عصبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66
باید بنویسم
یه جایی
و یه جوری
که خونده بشم. نقد بشم. یه شکلی که افکارم پخش بشه تو هوا
باید بنویسم
سخته ولی باید بشه
عصبی...ما را در سایت عصبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71
ما را در سایت عصبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74